صناعت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صناعت . [ ص ِع َ ] (ع اِ) پیشه . کار. (غیاث اللغات ). پیشه . (منتهی الارب ). کار. (مهذب الاسماء). حرفه . صنعت . ج، صناعات : هر کجا مردی یا زنی در صناعتی استاد یافتی اینجا [ غزنین ] می فرستاد. (تاریخ بیهقی ص ٢٠٥). بدعت فاضلان منحوس است این صناعت برای هرتدمیر. خاقانی . و در آیات براعت و معجزات صناعت ... تأملی بسزا رود. (کلیله و دمنه ). و در صناعت علم طب شهرتی داشت . (کلیله و دمنه ). من در موقف تقصیر و قصور واقفم ... و بقلت بضاعت و قصور صناعت معترف . (تاریخ ترجمه ٔ یمینی ص ٨). در صناعت بی نظیر و در عبارت مشارالیه . (تاریخ ترجمه ٔ یمینی ص ٢٥٥). وزیر ابوالعباس در صناعت دبیری بضاعتی نداشت . (تاریخ ترجمه ٔیمینی ص ٣٦٦). دل من بر تو دارد استواری که تو در هر صناعت دست داری . نظامی . گر نسخه ٔ روی تو به بازار برآید نقاش ببندد در دکان صناعت . سعدی .