صنوبرقد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صنوبرقد. [ ص َ / ص ِ ن َ / نُو ب َ ق َ ] (ص مرکب ) آنکه قد او در راستی صنوبر را ماند. متناسب اندام . راست قامت : وگربخواهی تا گردی ای صنوبرقد بعشق خویش گرفتار چون من مسکین . فرخی . غزل سرای شدم بر شکرلبی گل خد بنفشه زلفی و نسرین بری صنوبرقد. سوزنی . ز جلوه های صنوبرقدان ز راه مرو نگاهداری دل کن پی نگاه مرو. صائب .