صهر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص) [ ع. ]<BR>۱- (اِمص.) خویشاوندی، قرابت.<BR>۲- (اِ.) داماد، شوهرخواهر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص) [ ع. ] ۱- (اِمص.) خویشاوندی، قرابت. ۲- (اِ.) داماد، شوهرخواهر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صهر. [ ص َ ] (ع ص ) گرم از هر چیزی . ◄ (مص ) سوختن کسی را آفتاب . ◄ گداختن چیزی را. (منتهی الارب ). گذرانیدن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). ◄ چرب کردن و تر نمودن سر را به پیه گداخته و مانند آن . (منتهی الارب ).
صهر. [ ص ِ ] (ع اِمص ) خویشاوندی . (اقرب الموارد). ◄ حرمت تزوج . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (اِ) شوهردختر مرد. (اقرب الموارد). ◄ شوهرخواهر مرد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). داماد. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ) (منتهی الارب ). در کشاف اصطلاحات الفنون آرد: در لغت پدرزن «خسر» کما فی الصراح . و محمد و ابوعبیده گفته اند: صهر هر کس هر یکی از ارحام محرم زوجه را گویند. و داخل این تعریف است هر یکی از ارحام محرم از زن پدر، پدرزن و زن پسر پدرزن و زن هر یکی از ارحام محرم پسر. پدرزن که همگی آنان راصهر نامند. کذا فی الهدایة. و امام حلوانی گوید: اصهار در عرف فقهاء هر یک از ارحام محرم زن شخص باشد. پس پدرزن و برادرزن و غیر آن دو داخل در این تعریفند. اما در عرف ما فقط پدرزن و مادرزن صهر باشند و لاغیر. فراء در تفسیر: فجعله نسباً و صهراً گفته : نسب کسانی را گویند که نکاح آنها حلال نباشد و صهر کسانی ازقرابات را گویند که نکاح با آنها حلال باشد کذا فی جامع الرموز و البیرجندی فی کتاب الوصیة : آن سبلت و ریشش بکون خوش [ مادرزن ] دو پای خوش او بکون صهر. لبیبی . با حلم آنکه بود نبی را رفیق وصهر با علم آنکه بود ورا ابن عم و ختن . لامعی . و به حکم اشارت، اوتوشی را صهر شد.(جهانگشای جوینی ). ◄ قبر. (اقرب الموارد).
صهر. [ ] (ع اِ)رمان . (تذکره ٔ ضریر انطاکی ) (فهرست مخزن الادویه ).