صواب آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صواب آمدن . [ ص َ م َ دَ ] (مص مرکب ) درست آمدن . درست بودن . بجا بودن . مصلحت آمدن : امیر گفت : سخت صواب آمد. (تاریخ بیهقی ). صواب آید روا داری پسندی که وقت دستگیری دست بندی . نظامی . چو من بنوازم و دارم عزیزش صواب آید که بنوازی تو نیزش . نظامی . ورأی همگنان در مشیت است که صواب آید یا خطا. (گلستان ). رجوع به صواب شود.