صوفی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صوفی . (اِخ ) دهی است از دهستان قره قویون بخش حومه ٔ شهرستان ماکو، واقع در ٣٨ هزارگزی جنوب خاوری ماکو و ٨ هزارگزی جنوب باختری شوسه ٔ مرکن به شوط. در دره واقع و کوهستانی می باشد. هوای آن معتدل و مالاریائی است . ١٠٥٩ تن سکنه دارد. آب آن از قنات و چشمه . محصول آنجا غلات، پنبه، انگور و کشمش . شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است . از راه ارابه رو میتوان اتومبیل برد. این ده دبستان دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).
صوفی . (ص نسبی، اِ) پیرو طریقه ٔ تصوف . پشمینه پوش . یک تن از صوفیه : دل از عیب صافی و صوفی به نام به درویشی اندر شده شادکام . فردوسی . مرد صوفی تصلفی نبود خود تصوف تکلفی نبود. سنائی . واینک پی موافقت صف صوفیان صوف سپید بر تن مشرق دریده اند. خاقانی . دیر یابد صوفی آز از روزگار زین سبب صوفی بود بسیارخوار. مولوی . بسیار سفر باید تا پخته شود خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی . سعدی . مطربان گوئی در آوازند و صوفی در سماع شاهدان در حالت و شوریدگان در های و هوی . ؟ رجوع به صوفیه شود.
صوفی . (اِ) شیخک . سبحه . خلیفه . امام . محراب . دانه ٔ درشت درازی که بر بالای دانه های سبحه قرار دارد.