صولت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صولت . [ ص َ ل َ ] (اِخ ) از شعرای متأخر هندوستان است . بسال ١٢٨٥ هَ . ق . در جوانی درگذشت . دیوان مرتبی شامل دوهزار بیت دارد. او راست : الهی آب و رنگ دلربائی ده بیانم را به آب جوی حسن گلرخان تر کن زبانم را ز بس کاهیده ام در مهر روی غیرت ماهی سگش تار شعاعی میشمارد استخوانم را. (قاموس الاعلام ترکی ).
صولت . [ ص َ / صُو ل َ ] (از ع مص، اِمص )حمله بردن . (غیاث اللغات ). صولة. حمله : هیبت او کوه را بند کمر درشکست صولت او چرخ را سقف گهر درشکست . خاقانی . صولتت باد سایه دار ظفر دولتت باد دایگاه علوم . خاقانی . او چون سورت آن شیران و صولت آن دلیران مشاهده کرد، انگشت ندامت گزیدن گرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ سطوت . قهر. هیبت : و از شر دشمنان در پناه صولتش زندگانی میکنم . (گلستان ). ◄ شدت . سختی . سورت : در فصل ربیعی که صولت برد آرمیده بود و ایام دولت ورد رسیده . (گلستان ). ◄ غضب . خشم : از حدت و صولت پادشاهان برحذر باید بود. (گلستان ). رجوع به صولة شود.