صولجان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صولجان . [ ص َ ل َ ] (معرب، اِ) چوگان . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (مهذب الاسماء). معرب چوگان است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). محجن . طبطاب : مهین دختر نعش چون صولجانی کهین دختر نعش مانند قفلی . منوچهری . تا شب است و ماه نو گوئی که از گوی زمین گردبر گردون ز سیمین صولجان افشانده اند. خاقانی . در حلقه ٔ صولجان زلفش بی چاره دل اوفتاده چون گوست . سعدی . گاه حیران ایستاده گه دوان گاه غلطان همچو گوی از صولجان . مولوی . نعره ٔ لاضیر بشنید آسمان چرخ گوئی شد پی آن صولجان . مولوی .