صیاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صیاد. [ ص َی ْ یا ] (ع ص، اِ) شکاری . (منتهی الارب ). نخجیرگر. (مهذب الاسماء). قانِز. (منتهی الارب ). شکارچی . قانِص . قَنّاص . دامیار. شکارگر. شکارگیر. شکارکن . ج، صیادان : کومس ارت دهی است بر سر کوهی و مردمان وی صیادانند. (حدود العالم ). صیاد بی محابا هرگز چو تو ندیدم غدار و گنده پیری پر مکر و ناروائی . ناصرخسرو. امروز دو صیاد اینجا میگذشتند. (کلیله و دمنه ). بلبلا خوبی صیاد بیان خواهم کرد اگر این بار سلامت به گلستان برسم . خاقانی . صیاد نه هر روز شکاری ببرد افتد که یکی روز پلنگش بدرد. سعدی (گلستان ). صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد. (گلستان ). ◄ شیر بیشه . (منتهی الارب ).
صیاد. [ ؟ ی یا ] (اِخ ) دهی است از بخش پشت آب شهرستان زابل، واقع در ١٢ هزارگزی شمال بیجار و ٤ هزارگزی راه مالرو جلال آبادبه زابل . در جلگه قرار دارد. هوای آن گرم و معتدل است . ١٠٤٠ تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه ٔ هیرمند. محصول آن غلات، لبنیات . شغل اهالی زراعت و گله داری است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٨).