واژه جو

صیدبند

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

صیدبند. [ ص َ / ص ِب َ ] (نف مرکب ) صیاد. شکارگیر. شکارگر : اگر درد سخن میداشت صائب صیدبند ما ز گوهر چون صدف میکرد آب و دانه ٔ ما را. صائب (از آنندراج ). شکاری نیستم کآرایش فتراک را شایم بقیدمن چه سعی است آنکه دارد صیدبند من . وحشی (از آنندراج ).

معنی صیدبند | واژه جو