صیرفی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صیرفی . [ ص َ رَ ] (اِخ ) (مولانا) مؤلف مجمعالخواص آرد: در همدان صرافی میکرد. شجاع وکمانگیر زبردست بود؛ ولی مغزش خالی از خبط نبود، زیرا دیوان امیر شاهی و قصاید مولانا کاتبی را تتبع کرده و یک بیت معقول از وی سر نزده بود. اشعار خود را چنان با متانت و طمطراق می خواند که اگر مستمعش را احیاناً امیرخسرو توهم میکرد بهیچوجه خجالت نمی کشید، ولی در محل مذکورشان (؟) این دو بیت را از وی شنیدم : قسم به لطف کم و جور بی نهایت تو که با کسی نکنم شمه ای شکایت تو. جائی که تو با کسی نشینی کس با دگری چرا نشیند. (مجمعالخواص ص ٢٤٨).
صیرفی . [ ص َ رَ ] (اِخ ) صادقی کتاب دار او را صیرفی کور ضبط کرده و نویسد: از تبریز است . در میدان در مقابل کشتی گاه بصرافی اشتغال داشت و یک چشمش معیوب بود. شعرا نیز در آنجا گرد آمده، هنگامه ٔ شعر را گرم می ساختند و از این جهت مشارالیه با آنکه استعداد نداشت، صورت ملک الشعرائی به خود گرفت و اگر شاعر غریبی می آمد ره آورد خود را درپایتخت وی به یاران تقدیم میکرد. از قضا روزی استادما میر صنعی برای امثال و اقران خود شعر می خواند، مولانا اعتراض ناموجهی کرد و هرچند مرحوم جوابهای موجهی داد سودمند نیفتاد. میر این بیت لسانی را خواند: من می بیغش و ارباب مروت بی ذوق زر من خالص و صراف سخن نابینا. (مجمعالخواص ص ٢٧٠).
صیرفی . [ رَ ] (اِخ ) نام وی میرعلی و از شعرای فارس و از مردم کشمیر است . او راست : سبوسبو ده و خم خم دل نژند مرا قدح چه آب زند آتش بلند مرا. (قاموس الاعلام ترکی ).