ضال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضال . (ع اِ) درخت که از آن کمان کنند. کُنار که از باران آب بخورد. کُنار دشتی یا درخت دیگر. کُنار. درخت کُنار دشتی . (منتخب اللغات ). میوه ای است سرخ چون عناب و آن را بفارسی کُنار خوانند و بعربی ثمرةالسّدر خوانند و در هندوستان بِبْر گویند. (آنندراج ) (برهان ). اسم سدر جبلی است . سدر. (تذکره ٔ انطاکی ). سدر دشتی . نام ثمر سدر است . درختی است در بادیه و ذکرش در اشعار بسیار آمده . (نزهة القلوب ).
ضال . (اِخ ) ذات الضال ؛ موضعی است .
ضال . [ ضال ل ] (ع ص ) گمراه . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (دهار) (منتخب اللغات ). گمره . غوی . تائه . بیراه . (دهار). بیره . ج، ضالون (مهذب الاسماء)، ضالین : بس ز نقش لفظهای مثنوی صورتش ضالست و هادی معنوی . مولوی . چونکه از میخانه مستی ضال شد تسخر و بازیچه ٔ اطفال شد. مولوی . وحشتت همچون موکل می کشد که بجوی ای ضال منهاج رشد. مولوی . ♦ ضال ّبن ضال ؛ شتمی است عربان را. (منتهی الارب ). یُقال : ضال ٌ بال ؛ اتباع . (مهذب الاسماء). صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: ضال ّ؛ غلامی که راه خانه ٔ مولی گم کرده بی قصد اباق . بخلاف آبق که قصد گریز نیز دارد. کذا فی الجرجانی . در اصطلاح فقهی ضال ّ، انسان یا حیوان گمشده است .