ضباع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضباع . [ ض ِ ] (اِخ ) ستاره های بسیارند اسفل از بنات نعش . (منتهی الارب ). ستارگانی که بر سر و منکبین و عصای صورت بقّار واقع است .
ضباع . [ ض ِ ] (ع اِ) ج ِ ضَبُع و ضَبْع. (منتهی الارب ) : ضباع و سباع از خصب آن مراتع بفراخی رسیده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٩٤). در مأوای سباع و منزل ضباع در خواب غفلت رفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٥٩). ضباع با ثعالب مستأنس شده . (جهانگشای جوینی ). ◄ (ص ) ضَبِعة. رجوع به ضَبِعة شود.
ضباع . [ ض ِ ] (اِخ ) (بطن الَ ...) موضعی است . (منتهی الارب ). وادیی است در بلاد عرب . (معجم البلدان ).