ضد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ض دُ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- مخالف.<BR>۲- دشمن.<BR>۳- ناهمگون، ناسازگار. ؛ ~ و نقیض ویژگی دو یا چند امر نسبت به هم، به طوری که با وجود یکی دیگر نمیتواند باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ض دُ) [ ع. ] (ص.) ۱- مخالف. ۲- دشمن. ۳- ناهمگون، ناسازگار. ؛ ~ و نقیض ویژگی دو یا چند امر نسبت به هم، به طوری که با وجود یکی دیگر نمیتواند باشد.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
ضد. [ ض ِدد / ض ِ ](از ع، ص، اِ) صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضد بکسر ضاد در لغت ناهمتا و نزد علماء علم کلام و فقهاء بمعنی مقابل باشد و نزد حکماء قسمی از مقابل است . و لغات اضداد بیانش ضمن بیان معنی لفظ لغت خواهد آمد، ان شأاﷲ تعالی - انتهی . در اصطلاح لغویین کلمه ای که دو معنی دهد متضاد با یکدیگر، چون فرازکردن که بمعنی بستن و باز کردن است و جعد که بمعنی کریم و بخیل است و چون قُرْء که بمعنی حیض و طُهر است و ظن که بمعنی گمان و یقین است و خفیه که بمعنی نهان و آشکار است و بیع که بمعنی خریدن و فروختن است و نبل که چیز خردو بزرگ است و شِف، بمعنی سود و زیان و ذفر، بوی خوش و ناخوش و ودیعه، امانت که بکسی دهی یا ستانی و جَون، بمعنی سیاه و سفید. ◄ آنکه نسبتش با دیگری چنان باشد که با او تواند نبودن و هر دو با هم نتوانند بودن، چنانکه نسبت سیاهی بسفیدی چه سیاهی باسفیدی توانند نبودن چنانکه سرخی با...، و جز آن . ◄ امر وجودی که با امر وجودی دیگر قابل اجتماع نباشد. ناهمتا. (منتهی الارب ) (دهار) (مهذب الاسماء) (زوزنی ). نامانند. (زمخشری ). صُتة. (منتهی الارب ). خلاف چیزی . وارو. مخالف . (منتخب اللغات ) : کردار تو ضد همه کردار زمانه از دل بزداید لَطَفت بار زمانه . منوچهری . نیت و درون خود را آلوده ٔبضدّ این گفته نگردانم . (تاریخ بیهقی ص ٣١٦). اگر بضد تو شاهی رسد به افسر و تخت کنندْش زیر و زبر تخت و افسر، آتش و آب . مسعودسعد. می دانست که ملاهی و پادشاهی ضد یکدیگرند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٧٤). بد ندانی تا ندانی نیک را ضدّ را از ضد توان دید ای فتی . مولوی . چون شدی در ضد ببینی ضد آن ضدّ را از ضد شناسند ای جوان . مولوی . چون نمی ماندهمی ماند نهان هر ضدی را تو بضدّ آن بدان . مولوی . چون نباشد شمس ضدّ زمهریر. مولوی . می گریزد ضدّها از ضدّها شب گریزد چون برافروزد ضیا. مولوی . آن نفاق از ضدّ آید ضدّ را چون نباشد ضدّ نَبْوَد جز بقا. مولوی . گر نظر بر نور بود آنگه برنگ ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ . مولوی . پس بضد نور دانستی تو نور ضد ضد را می نماید در صدور. مولوی . زآنکه ضد را ضد کند پیدا یقین زآنکه با سرکه پدید است انگبین . مولوی . ♦ ضدّسم ّ ؛ پادزهر، پازهر. ♦ ضدّعفونی کردن ؛ زدودن عفونت چیزی . ◄ همتا. (منتهی الارب ). و خود ضد از لغات اضداد است . مانند. (منتخب اللغات ) (منتهی الارب ). مثل ج . اَضداد. و گاه خود بمعنی جمع آید، قال اﷲ تعالی : و یکونون علیهم ضِدّاً. (قرآن ٨٢/١٩). و یقال : لا ضدّ له و لا ندّ له و لا ضدید له . (منتهی الارب ). ◄ عدو. دشمن .خصم . قوله تعالی : و یکونون علیهم ضدّاً؛ ای اعداء یوم القیامة و کانوا فی الدنیا اولیائهم . (مهذب الاسماء). آخشیج . (فرهنگ اسدی، نسخه ٔ خطی نخجوانی ).
ضد. [ ض ِدد ] (اِخ ) بنوضد؛ قبیله ای است از عاد. (منتهی الارب ).
ضد. [ ض َدد ](ع مص ) غالب آمدن بر کسی . (منتهی الارب ). غالب شدن در خصومت بر کسی . ◄ بازگردانیدن چیزی را از کسی . (منتخب اللغات ). برگردانیدن چیزی را از کسی وبازداشتن بلطف و نرمی . (منتهی الارب ). ◄ پر کردن . (زوزنی ) (تاج المصادر). پر کردن مشک و جز آن . (منتخب اللغات ). پر کردن مشک را. (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد
خلاف، عکس، مباین، مخالف، مغایر، نقیض، وارونه ناجور، ناسازگار خصم، دشمن، عدو (متضاد: موافق)
فرهنگ واژگان سره
واروی، وارونه، وارو، ناهمسو، ناسازگار، ناساز، رویاروی، دشمن، در دشمنی با، در برابر، پاد، باژگونه، آخشیج