ضربت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضربت . [ ض َ ب َ ] (ع اِمص، اِ) ضربه . رجوع به ضربه شود. زَخم . یک بار زدن . ج، ضربات : مردی از مسلمانان نامش واصل بن عمرو حمله کرد و روی به خاقان نهاد و او را یک ضربت بزد بر میان خود و خود از سرش بینداخت . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). بر مگسی خوب نیست ضربت فرهاد. ناصرخسرو. پادشاه کامران آن باشد که بضربت شمشیر آبدار خاک از زادبوم دشمن برآرد. (کلیله و دمنه ). ♦ امثال : زدی ضربتی ضربتی نوش کن . ♦ ضربت خوردن از ؛ زخم رسیدن بدو از: ضربت خوردن امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب از ابن ملجم مرادی .