ضمیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضمیر. [ ض َ ] (ع اِ) درون دل . (منتخب اللغات ). اندرون دل . درون . باطن انسان .طَویّت . دل . (مهذب الاسماء ). ج، ضمائر : آنچه بعلم تواندر است گر آنرا گرد ضمیر اندر آوریش چو پرهون . دقیقی . چون می خورم به ساتگنی یاد او خورم وز یاد او نباشد خالی مرا ضمیر. عماره . این بود ملک را بجهان وقتی آرزو این بود خلق را همه همواره در ضمیر. فرخی . زیرا که میرداند در فضل او تمام ما را به فضل او نرسد خاطر و ضمیر. منوچهری . خدای عز و جل تواند دانست ضمیر بندگان . (تاریخ بیهقی ص ٥٥). مقرم بمرگ و بحشر و حساب کتابت ز بر دارم اندر ضمیر. ناصرخسرو. چون ضمیر عاشقان شد روی خاک از جهان برخاست جغد قیرفام . ناصرخسرو. وز آن گشت تیره دل ِ مرد نادان کز اوی است روشن به جان در ضمیرم . ناصرخسرو. خدای جل جلاله در ازل بعلم قدیم دانسته بود اما خلقان از ضمیر دل او [ شیطان ] آگاه نبودند. (قصص الانبیاء ص ١٨). هیچ چیز نگشاد که ضمیر اهل خرد آن را قبول کردی . (کلیله و دمنه ). چون محاسن صلاح بر این جمله در ضمیر متمکن شد خواستم تا بعبادت متحلی گردم . (کلیله و دمنه ). نه در ضمیر ضعیفان آزاری صورت بندد و نه گردنکشان را مجال تمرد باقی ماند. (کلیله و دمنه ). درحال بگوش هوش من گفت وصف تو که با ضمیر شد ضم . خاقانی . آن دید ضمیرم از ثنایت کز نیسان بوستان ندیده ست . خاقانی . سخن که خیمه زند در ضمیر خاقانی طناب او همه حبل اللَّه آید از اطناب . خاقانی . از روشنی ّ او نزدی کس بدو مثل گر در ضمیر تو نشدی مضمر آفتاب . خاقانی . نه آنچنان بتو مشغولم ای بهشتی روی که یاد خویشتنم در ضمیر می آید. سعدی (گلستان ). سخنی کآن ز اهل درد آید همچو جان در ضمیر مرد آید. اوحدی . تا ضمیری است مر مرا بنظام تا زبانیست مر مرا گویا. ؟ ◄ نهانی . نهفته . (منتهی الارب ) : چند صیادی سوی آن آبگیر برگذشتند و بدیدند آن ضمیر. مولوی . ◄ نهان . نهفت : در ضمیر زمانه تقدیرها بوده است . (تاریخ بیهقی ص ٢٧٣). ◄ چیزی مُضمَر. آنچه در دل گیرند. (مهذب الاسماء). آنچه در دل باشد : همی به وصف تو جنبد ضمیرم اندر دل همی به مدح تو گردد زبانم اندر فم . مسعودسعد. راز. (منتخب اللغات ) (منتهی الارب ). ◄ یاد. ◄ اندیشه . (دهار) (نصاب ). فکرت . فکر. (نصاب ). ج، ضمائر : پی ثنای محمد برآر تیغ ضمیر که خاص بر قد او بافتند درع ثنا. خاقانی . قول و فعل آمد گواهان ضمیر زین دو بر باطن تو استدلال گیر. مولوی . قول و فعل و ضمیر چون شد راست اختلافی نماند اندر خواست . اوحدی . ◄ آن است که چیزی اندیشد و پیدا کند به سؤال . (التفهیم، در احکام نجوم ). ◄ وجدان . قوه ای است ممیزه که خیر را از شر و صحیح را از فاسد تمیز دهد و شریعت قلبیه ٔ مکتوبه ٔ الهیه که در تمام افراد بنی نوع بشر مودوع است عبارت از همین قوه است که بر اعمال و اقوال ما حکم کرده شکایت و حجت بر ما وارد آورد و عموم بنی نوع بشر را ضمیر هست . (قاموس مقدس ). ◄ (اصطلاح نحو و دستور زبان فارسی ) عبارت از چیزی است که جای ظاهر گیرد، مانند «من » که بدل از محدث عنه است . ضمیر اسمی است وضعشده برای معنی کلی که شامل افراد بسیار می باشد واستعمال شود در معنی جزئی بقرینه ٔ خطاب و بجای اسم ظاهر استعمال شود چه از تکرار اسم ظاهر کلام از پایه ٔفصاحت بیفتد و چون تعلق کلام از متکلم باشد یا از مخاطب و یا غائب ضمائر نیز به سه قسم منقسم شوند: اول ضمیری که برای متکلم استعمال شود. دوم ضمیری که برای مخاطب استعمال شود. سوم ضمیری که برای غائب بکار رود، و هر یک از این نوع ضمایر یا متصل است و یا منفصل . ضمیر متصل آن است که بذات خود غیرمستقل باشد، یعنی تا وقتی که بماقبل خود متصل نشود در تلفظ نیاید، و این نیز دو قسم است : بارز و مستتر. ضمیر بارز آن است که برای وی در فعل حرفی و کلمتی مذکور شود و مستتر آن است که در فعل حرفی و کلمتی وی را مذکور نیفتد. اما ضمیر منفصل آن است که در تلفظ محتاج به اتصال با ماقبل خود نبود و بذات خود کلمه ای جداگانه باشد، چون من و تو و او و غیره . هریک از ضمایر متصله و منفصله را در حالات رفع و نصب و جر یا فاعلی و مفعولی و مضاف ٌالیهی حروف و الفاظی است، چنانکه الفاظ ضمایر فاعلی اینست : من، تو، او، ما، شما، ایشان ... الخ . (نهج الادب ). ضمیر اسمی است که بطور کنایه و اشاره بر متکلم و غائب یا مخاطب دلالت کند، و آن یا متصل است و یا منفصل . ضمیر منفصل آن است که خود کلمه ٔ مستقل باشد و به تنهائی گفته شود. ضمیر متصل آن است که به تنهائی گفته نشود بلکه چسبیده بکلمات دیگر و بمثابه ٔ جزئی از او باشد. ضمیر منفصل در عربی دو نوع الفاظ دارد، الفاظی که در موقع رفع استعمال شود و الفاظی که در موقع نصب استعمال شود، مثل هو، هما... الخ و ایاه، ایاهما... الخ . ضمیر متصل نیز دو گونه الفاظ دارد: اول الفاظی که تنها به فعل می چسبند و صیغه های ماضی و مضارع و امر بوسیله ٔ آنها تشخیص داده می شود و تعداد آنها یازده است : ا، و، ن، ت، تُما، تم، تُن ّ، نا، ی . دوم الفاظی که بهر سه قسم کلمه، اسم و فعل و حرف می پیوندد مانند: اُمّه، اَمره، له . ◄ انگور پژمریده . ج، ضمائر. (منتهی الارب ).
ضمیر. [ ض َ ] (اِخ ) شهری است به شحر از اعمال عمان نزدیک دغوث . (معجم البلدان ).
ضمیر. [ ض ُ م َ ] (اِخ ) موضعی است نزدیک دمشق و گویند آن قریه و حصنی است در آخر آن قسمت از حدود دمشق که نزدیک سماوة است . (معجم البدان ).