ضمین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضمین . [ ض َ ] (ع ص ) پذرفتار. کفیل . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). پایندان . ج، ضمناء. (مهذب الاسماء). ضامن . (غیاث ) : زهی بدولت ملک تو چرخ گشته ضمین زهی بنصرت و فتح تو دهر کرده ضمان . مسعودسعد. همه شب نیارامید از سخنهای باخشونت گفتن که فلان انبازم بترکستان است ... و این قباله ٔ فلان زمین و فلان چیز را فلان کس ضمین . (گلستان ).