ضیاع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضیاع . [ ض َ ] (ع اِ) زن و فرزندان و هرکه در نفقه و مؤنت او باشد. هر ضعیف و نیازمند که در امور و حوائج خود محتاج او بود. (منتهی الارب ). ◄ عیال . ◄ آنکه افتقاد نداشته باشد. (منتخب اللغات ). ◄ هلاک . (منتهی الارب ). ◄ نوعی از بوی خوش . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). ◄ وام . (مهذب الاسماء).
ضیاع . [ ض َ ](ع مص ) هلاک شدن . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). ضایعشدن . (دهار). بباد شدن . (تاج المصادر). تلف گردیدن .بطلان . تباهی . تفقد. گویند: فلان مات ضیاعاً؛ مرد و کسی پروای او نکرد. ضیعة. ضیع. ضیَع. (منتهی الارب ).
ضیاع . (ع ص، اِ) ج ِ ضایع. (منتهی الارب ). رجوع به ضایع شود. ◄ ج ِ ضیعة، بمعنی خواسته و زمین و آب و درخت : بس ای ملک که ضیاع من و عقار مرا نه آفتاب مساحت کند نه باد شمال . غضائری . این همی گوید گشتم بغلام و بستور وآن همی گوید گشتم به ضیاع و به عقار. فرخی . قیمت ضیاع از درم بدانگی بازآمده . (تاریخ بیهقی ص ٦٢٠). او را عفو کرد و ضیاع گوزگانان به وی ارزانی داشت . (تاریخ بیهقی ص ٣٦٤). دو قباله نبشته بودند همه اسباب و ضیاع حسنک را بجمله از جهت سلطان . (تاریخ بیهقی ص ١٨٢). یک یک ضیاع را نام بر وی خواندند و وی اقرار کرد به فروختن آن . (تاریخ بیهقی ص ١٨٢). چندان غلام و ضیاع و اسباب زر و سیم و نعمت هیچ او را سود نداشت . (تاریخ بیهقی ص ١٨٤). ابونعیم مدتی در آن سخط بماند چنانکه ارتفاع آن ضیاعها به نوشتکین رسید. (تاریخ بیهقی ص ١٨٤).بوسعید سهل بروزگار گذشته وی را بسیار خدمتهای پسندیده از دل کرده بود، چه بدان وقت که ضیاع خاص می داشت ... و چه در سایر اوقات . (تاریخ بیهقی ص ١٢٤). پس از وفات سلطان محمود... صاحبدیوانی غزنه بدو [ ابوسعید سهل ] داده آمد با ضیاع خاص . (تاریخ بیهقی ص ١٢٤). گرگ و پلنگ گرسنه، میش و بره برند وینها ضیاع و ملک یتیمان همی برند. ناصرخسرو. امیدت بباغ بهشت است ازیرا که در آرزوی ضیاع و عقاری . ناصرخسرو. دانش به از ضیاع و به از جاه و مال و ملک این خاطر خطیر چنین گفت مر مرا. ناصرخسرو. ازداده ٔ تو اکنون چندانکه بنده راست کس را یسار و مال و ضیاع و عقار نیست . مسعودسعد. سازم از جود تو ضیاع و عقار گیرم از مدح تو رفیق و قرین . مسعودسعد. من یک فرومایه بودم اکنون بدولت خداوند پانصدهزاردینار زیادت دارم، بی ضیاع و چهارپا و بنده و آزاد.(نوروزنامه ). رود سپاهان از کوهها حایاد(؟) بیاید وچندان ضیاع را آب دهد و بعضی در ریگ ناپیدا شود. (مجمل التواریخ ). و از وی ضیاع بسیار مانده است . (کلیله و دمنه ). املاک هلاک شد و ضیاع به ضیاع رسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٠). سلطان ضیاع و املاک ایشان بنواحی غرش از ایشان بخرید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤٧). ضیاع و عقار فراوان بر آن وقف فرمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ٤٤١). دادشان چندین ضیاع و باغ و راغ از چپ واز راست ازبهر فراغ . مولوی . فضل مردان بر زنان ای بوشجاع نیست بهر قوّت و کسب و ضیاع . مولوی . زن کنی خانه باید و پس کار بعد از آن بنده و ضیاع و عقار. اوحدی .