طابق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طابق . [ ب َ ] (معرب، اِ) معرب تابه است . ج، طوابق و طوابیق . (منتهی الارب ). تابه . و آن ظرف آهنی است مدور که بر آن نان پزند.(آنندراج ) (غیاث اللغات ). تابه . طاجن . (مهذب الاسماء): و امّا الذی [ ای خیر الذی ] یخبز فی الطابق او یدفن فی الجمر... (ابن البیطار.) رجوع به طاجن شود. تابه . تاوه . (از ماده ٔ تافتن ). خبز طابق ؛ نان که بر آجر تفته پزند. خشت پخته ٔ کلان . (آنندراج ) (منتهی الارب ). نظامی . (یادداشت مؤلف ). ◄ عضو، هر چه باشد: و منه فی غلام آبق، لاقطعن منه طابقاً ان قدرت ُ علیه ؛ ای عضواً. ◄ دست، و منه امر فی السارق بقطع طابقه ؛ ای یده .(منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ آنقدر از بز که سیر کند دو سه کس را. یا نصف بز. (منتهی الارب ).
طابق . [ ب َ ] (اِخ ) موضعی است در عراق عرب . و شهرهای باجسری و شهرابان (در طریق خراسان ) که دختری ابان نام از تخم کسری ساخته . و اعمال طابق و مهرود از توابع آن عمل است و آن اعمال هشتاد پاره دیه است . (نزهة القلوب چ لیدن ص ٤٣).
طابق . [ ب َ ] (اِخ ) نهر طابق . محله ای بوده است در بغداد که اکنون ویران است و در ذکر آن بیاید. (مراصد الاطلاع ).