طاغی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طاغی . (ع ص ) از حد درگذرنده . (منتهی الارب ). کسی که از حد طاعت و ادب درگذشته باشد. (غیاث اللغات ). ◄ نافرمان . (منتهی الارب ). ج، طغات . (مهذب الاسماء). غیرمنقاد. عاصی . سرکش . مرید. متجاوز از حد و قدر. غالی در کفر. زیاده رو. ◄ ستمکار. (منتهی الارب ) : زمین تو گوئی مر خصم ملک را بگرفت بدان زمان که برآمد ز طاغیان فریاد. مسعودسعد. چو روز رزم تو بر طاغیان خزان باشد ز خون چگونه کند ذوالفقار تو گلشن . مسعودسعد. تیغ او اندر زمانه حشمتی منکر نهاد تا ازو طاغی و یاغی عبرتی منکر گرفت . مسعودسعد. ندانستند که تأیید دین محمدی، رایت هر طاغی نگونسار کند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٩٢). زانکه انسان در غنا طاغی شود همچو پیل خواب بین یاغی شود. مولوی . هارون الرشید را چون ملک و دیار مصر مسلم شد، گفتا بخلاف آن طاغی که بغرور ملک مصر دعوی خدائی کرد، نبخشم این مملکت را الا به خسیس ترین بندگان . (گلستان ). و در فارسی کلمه ٔ طاغی با فعل «شدن » ترکیب میشود و به معنی نافرمانی کردن بصورت فعل لازم به کار میرود.