طباع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(طَ بّ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- سازنده (هرچه که باشد).<BR>۲- شمشیرساز.<BR>۳- کوزه گر.<BR>۴- تیزهوش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طِ) [ ع. ] (اِ.) جِ طبع ؛ سرشتها، خویها.
(طَ بّ) [ ع. ] (ص.) ۱- سازنده (هرچه که باشد). ۲- شمشیرساز. ۳- کوزه گر. ۴- تیزهوش.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
طباع . [ طَب ْ با ] (اِخ ) اسحاق بن یوسف طباع . از مردم بغداد که به اذنه رهسپار شد و در آنجا سکونت گزید. وی از مالک بن انس و حمادبن زید و سلام بن ابومطیع و جریریةبن اسما و فرعة (کذا)بن سوید و عبدالرحمن بن ابی الزیاد و شریک و هیثم حدیث کرده و پسر برادرش محمدبن یوسف و ابوحاتم رازی و ابوالولیدبن برد انطاکی و عبدالکریم بن هیثم دیر عاقولی از او روایت دارند و احمدبن حنبل میگفت ابن طباع به آموختن فقه پرداخته و قریب چهل هزار حدیث حفظ کرده است و چه بسا که به تدلیس گرائیده است . وی بسال ٢٢٤ هَ. ق . درگذشته است . (انساب سمعانی ورق ٣٦٦ «الف »).
طباع . [ طِ ] (ع اِ) ج ِ طبع. سرشت . (دهار) (مهذب الاسماء) (السامی ). طبیعت . سرشت مردم که زایل نشود. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). سرشت که مردم را بدان آفریده اند. اخلاقی که از مطعم و مشرب در آدمی پیدا و مستحکم و ممتنعالزوال گردد. (منتهی الارب ). السجیة التی جبل علیهاالانسان، مؤنثةٌ. هو مبداء اول الحرکة ما هی فیه و سکونه بالذات و یطلق ایضا علی الصورة النوعیة. قال السید السند فی حاشیةالمطول : قد اُطلق فی الاصطلاح الطبیعة و الطباع علی الصورة النوعیة و قالوا الطباع اعم منها. لانه یقاله علی مصدر الصفة الذاتیة الاولیة لکل شی ٔ والطبیعة قد تخص بما یصدر عنه الحرکة والسکون فیما هو فیه اولاً و بالذات من غیر ارادة. (کشاف اصطلاحات الفنون ). میرنوراﷲ در شرح گلستان نوشته که طباع بمعنی طبیعت و سرشت مردم و در جائی استعمال شود که صاحب آنرا شعور باشد و طبیعت را در مقامی استعمال کنند که صاحبش را شعور نبوده باشد و طبع را در هر دو محل آرند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ).
طباع . [ طَب ْ با ] (ع ص ) مُهرزن . ◄ سازنده ٔ هرچه باشد. (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ◄ سازنده ٔ تیغ. (منتهی الارب ). شمشیرگر. (مهذب الاسماء) سازنده ٔ شمشیر. (سمعانی ). ◄ صاحب طبیعت ذکی . ◄ کوزه گر. (غیاث اللغات ) (آنندراج ).