طبرخون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طبرخون . [ طَ ب َ ] (اِ) بید سرخ باشد، و آنرا بید طبری نیز خوانند. (برهان ). نوعی از صفصاف است که به فارسی سرخ بید خوانند و به هندی تن نامند. سرخ بید طبری . (حافظ اوبهی ) (شعوری ). ◄ بعضی گویندطبرخون سه عدد چوب است که آنرا با حلقه های آهنین تعبیه کرده، بهم پیوسته اند و شاطران بر دست گیرند و مرغان و جانوران را بدان زنند و شکار کنند. (برهان ). ♦ طبرخون زدن ؛ هلاک ساختن : طبرزد دهم چون شوم آب خیز طبرخون زنم چون کنم غمزه تیز. نظامی (از آنندراج ). ◄ بمعنی عناب هم آمده است، و آن میوه ای باشد دوائی شبیه به سنجد. (برهان ) (آنندراج ). ◄ چوبی سرخ باشد : زین هر دو زمین هرچه گیا روید تا حشر بیخش همه روین بود و شاخ طبرخون . عنصری (فرهنگ اسدی ). چوبی باشد سرخ که بعضی آنرا طفالغو گویند. (صحاح الفرس ). چوبی است سرخ رنگ تلخ . ◄ صندل سرخ . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). و در صورالاقالیم گوید: که طبرخون در جبال فرغانه میباشد. (نزهةالقلوب ) : و اندر کوههای فرغانه معدن زر و سیم است و چراغ سنگ و سنگ پای زهر و سنگ مغناطیس و داروهای بسیار است و از او طبرخون خیزد، و گیاههائی که اندر داروهای عجیب بکار شود. (حدود العالم ). همه دشت مغز سر و خون گرفت دل سنگ رنگ طبرخون گرفت . فردوسی . بدو گفت هیشوی کاین نرّه گرگ سرش برتر است از هیونی سترگ دو دندان او همچو دندان پیل دو چشمش طبرخون و چرمش چو نیل . فردوسی . چو گلبرگ رخسار و چون مشک موی به رنگ طبرخون لب مشکبوی . فردوسی . گه معصفرپوش گردد گه طبرخون تن شود گاه دیباباف گردد گه طرائف گر شود. فرخی . شکر نخواهد وگر تو شکرش گوئی از خجلی روی او شود چوطبرخون . فرخی . ز کیمخت گردون دوصد بسته تنگ همیدون طبرخون و چینی خدنگ . اسدی (گرشاسب نامه ). بجای دگر دید دو بیشه تنگ ازین سو طبرخون از آن سو خدنگ . اسدی (گرشاسب نامه ). گیاهان بد از خون طبرخون شده دل خاره زیر تبر خون شده . اسدی (گرشاسب نامه ). طبرخون رخانی که خونریزچشمش رُخانم بشوید به آب طبرخون . سوزنی . چرا که موی تو زو رنگ قیر دارد و مشک رُخانت رنگ طبرخون و طبع تر دارد. ناصرخسرو. به پیش حمله ٔ حیدر چنین روز طبرخون رنگ بودی خاک میدان . ناصرخسرو. فضل طبرخون نیافت سنجد هرگز گرچه بدیدن چو سنجد است طبرخون . ناصرخسرو. مرا رنگ طبرخون دهر جافی بشست از روی بیرم باب زریون . ناصرخسرو. زرد چو زهره است عارض بهی و سیب سرخ چو مریخ روی نار و طبرخون . ناصرخسرو. طبرخون با سهی سروت قرین باد طبرخون را طبرزد همنشین باد. نظامی . شخصی او را دویست چوب تازیانه ٔ طبرخون آورد. (جهانگشای جوینی ). ◄ رنگ سرخ . (برهان ) : هوا خیره گشت از فروغ درخش طبرخون و شبگون و زرد و بنفش . فردوسی .