طبع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طبع. [ طِ ] (اِخ ) نام جوئی است و در شعر لبید آمده است . (معجم البلدان چ مصر ج ٦ ص ٢٨).
طبع. [ طَ ب َ ] (ع اِ) گناه . جناح . ذنب . بزه . ◄ عیب . آک . آهو. هر قبیحه ای که باشد. نقیصه . ◄ زنگ . (منتهی الارب ). چرک . ریم . زنگار. (ربنجنی ) (مهذب الاسماء). ◄ جوی خرد. ج، اطباع . (مهذب الاسماء).
طبع. [ طَ ب َ ] (ع مص ) زنگ گرفتن شمشیر و جز آن . (منتهی الارب ). زنگار گرفتن . شوخگن شدن . (تاج المصادر). ◄ ریمناک شدن مرد. (منتهی الارب ). چرکین شدن . آلوده شدن بعار. (تاج المصادر). ◄ کاهل و دون همت گردیدن مرد. منه : فلان یطبع؛ یعنی او را در مکارم امور نفاذی نیست ؛ بلکه در رذائل امور منهمک و مستغرق است، مانند: شمشیر زنگ آلوده . (منتهی الارب ). ◄ کاهل شدن . (تاج المصادر).