طبیعی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(طَ) [ ع. ] (ص نسب.)<BR>۱- منسوب به طبیعت.<BR>۲- فطری، ذاتی.<BR>۳- عالم علم طبیعی.<BR>۴- کسی که امور جهان را به طبیعت نسبت میدهد و به خدا اعتقادی ندارد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طَ) [ ع. ] (ص نسب.) ۱- منسوب به طبیعت. ۲- فطری، ذاتی. ۳- عالم علم طبیعی. ۴- کسی که امور جهان را به طبیعت نسبت میدهد و به خدا اعتقادی ندارد.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
طبیعی . [ طَ عی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به طبیعت . غریزی . جبلی . ذاتی . فطری . نهادی . سرشتی . گوهری . گُهری . خِلقی . مقابل ِ صناعی و عملی و مصنوعی و ساختگی و معمولی : بخشش او طبیعی و گهریست بخشش دیگران به روی و ریاست . فرخی . چه بود عارض تو لاله ٔ طبیعی رنگ نگه نمود مرا عنبر طبیعی خم . مسعودسعد. ◄ مخلوق مقابل مصنوع : رود بر دو ضرب است : یکی طبیعی و دیگری صناعی .. رود طبیعی آن است که آبهائی بود بزرگ که از گداز برف و چشمه هائی که از کوه و روی زمین بگشاید و برود، و خویشتن را راه کند، و رودکده ٔ وی جائی فراخ شود و جائی تنگ همی رود تا به دریائی رسد یا به به طیحه ای .(حدود العالم ). ◄ صاحب کشاف آرد: چیزیست که به ذات مستند باشد خواه استناد آن به نفس ذات یا جزء یا لازم آن باشد و خواه مساوی یا اعم باشد، پس طبیعت منسوب بدان در این هنگام بمعنی حقیقت است . (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ و نیز مراد از طبیعی چیزیست که به صورت نوعی مستند باشد و ما در لفظ خبردر این باره بحث کردیم وامور طبیعی چیزهایی است که وجود انسان بر آنها مبتنی است . رجوع به طبیعت شود.
طبیعی . [ طَ ] (ص نسبی ) (علم ...) دانشی است که از احوال اجسام طبیعی بحث میکند و موضوع آن جسم است . (از کشف الظنون ). و صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: طبیعی بر یکی از علوم مدون حکمت نیز اطلاق شود چه علم حکمت به دو گونه ٔ عملی و نظری تقسیم گردد و حکمت نظری به دانش طبیعی ریاضی و الهی منقسم می شود که آنها را به نامهای مابعدالطبیعة و ماقبل الطبیعه نیز نامند و طبیعیون کسانی هستند که در دانش طبیعی ممارست میکنند و نیز طبیعیون بر فرقه ای اطلاق شود که طبایع چهارگانه، یعنی حرارت و برودت و رطوبت و یبوست را می پرستند چه آنها را اصل وجود دانند و بعقیده آنان جهان از آنها مرکب است و این فرقه را طبایعیه نیز خوانند. (انسان کامل از کشاف اصطلاحات الفنون ). ♦ نفس طبیعی ؛ قوتی است که اجزاء جسم را نگاه دارد تا از یکدیگر متلاشی نشود، و آن را دو خادم است که یکی را خفت و دیگری را ثقل گویند. خفت قوتی است مائل بمحیط و ثقل بر عکس او. (کشاف اصطلاحات الفنون ).
مترادف و متضاد
اصلی، جبلی، ذاتی، فطری، نهادین اصیل، بکر، دستنخورده آفریده، مخلوق (متضاد: مصنوعی، ساختگی) مربوطبه طبیعت معمولی، عادی طبیعیدان
فرهنگ واژگان سره
نیادی، سرشتین، سرشتی، سرشتین، بهنجار