طراق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طراق . [ طِ ] (اِخ ) از قصور قفصه ٔ افریقا در نیمه ٔ راه قفصه بسوی فنج الحمام واقع است برای کسی که عازم قیروان باشد. شهری بزرگ و آباد است، دارای مسجد جامع و بازار معمور و کساء طراقی که جامه ای است مرغوب از صادرات آن شهر است و بیشتر بمصر میفرستند. این شهر پسته ٔ بسیار دارد. (معجم البلدان چ مصر ج ٦ ص ٣٨). و در شرح کلمه ٔ قفصه باز در معجم البلدان آمده : از قصور قفصه شهر «طراق »است شهری است بسیارحصین . حصاری از خشتهای بس بزرگ بر گرد آن ساخته اند؛ هر یک پاره ٔ خشت آن به درازای ده وجب است . یوسف بن عبدالمؤمن از سلسله ٔ موحدین بر اثر نافرمانی اهالی آن شهر را با خاک یکسان ساخت . (معجم البلدان ج ٧ ص ١٣٨). و رجوع به فرهنگ شعوری شود.
طراق . [ طِرْ را ] (معرب، اِ) تریاق . (منتهی الارب ). لغةٌ فی الدریاق، و هو رومی ٌ معرب ٌ. (المعرب جوالیقی ص ٢٢٣). اسم تریاق است، و آن مرکبی است معروف .(فهرست مخزن الادویه ). رجوع به تریاق و تریاک شود.
طراق . [طَ ] (اِ صوت ) بر وزن رواق صدا و آوازی باشد که از کوفتن و شکستن چیزی همچون استخوان و چوب و مانند آن برآید. (برهان ). آوازی که از زدن تازیانه برآید. (غیاث اللغات ). آواز صعب که بر سبیل توالی خیزد از شکستن چوب و استخوان و مقرعه، و لولی (کذا) : از دل شیر و پلنگ آید آنگاه طراق گر بشست تو برآید ز کمان تو ترنگ . (آنندراج ). تراک . طراقه . آواز افتادن چیزی گران بر زمین و مانند آن . آواز ترکیدن چیزی گران بر زمین و مانند آن . آواز ترکیدن چیزی . آواز. رجوع به طراقه و طراک شود : طراقی برآمد ز حلقوم اوی که لرزان شد آن کنده و بوم اوی . فردوسی . چوب را بشکنی طراق کند آن طراق از سر فراق کند. سنائی . ساعتی توقف کرد، طراقی در آن کوه افتاد، چنانکه کوه از هیبت آن آواز بلرزید. (اسرارالتوحید ص ٨١). طراق مقرعه بر خاک و بر سنگ ادب کرده زمین را چند فرسنگ . نظامی . خلیفه بر تخت بود و ارکان دولت حواشی نشسته بودند، طراقی در آن سرای افتاد و خلیفه با ارکان دولت به یک بار بر زمین فروشدند. (تذکرةالاولیاء عطار). چون زدش سیلی برآمد یک طراق گفت صوفی هی هی ای قواد عاق . مولوی . تو ناز کنی ویار تو ناز چون ناز دو شد طلاق خیزد یار است نه چوب مشکن او را گر بشکنیش طراق خیزد. مولوی . رجوع به فرهنگ شعوری شود.