طربناک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طربناک . [ طَ رَ ] (ص مرکب ) شادمان . خوشحال . بانشاط: رجل ٌ مطراب ٌ؛ مرد طربناک . (منتهی الارب ). این طربناکی و چالاکی او هست کنون از موافق شدن دولت با بوالحسنا. منوچهری . سال امسالین نوروز طربناکتر است پار و پیرار همی دیدم اندوهگنا. منوچهری . در طربناک میزبانی بخت نهمت او عزیز مهمان باد. گرچه این قصرها طربناک است چون بگردون نمی رسد خاک است . اوحدی . خیز و در کاسه ٔ زر آب طربناک انداز پیشتر ز آنکه شود کاسه ٔ سر خاک انداز. حافظ.