طرخون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طرخون . [ طَ ] (معرب، اِ) گیاهی است، معرب ترخ، بیخ ریشه های آن عاقرقرحا است، قاطع شهوت است . (منتهی الارب ). گفته اند که عاقرقرحا بیخ طرخون کوهی است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). کوهیش را عاقرقرحا خوانند. (نزهةالقلوب ). ابوعلی در مفردات قانون گوید: گویند عاقرقرحا ریشه ٔ طرخون جبلی است . نباتی است که اصل عروق آن عاقرقرحا باشد. علفی است که عاقرقرحا بیخ آن است . (برهان ) (آنندراج ). رجوع به عاقرقرحا شود. تره ای است بشکل تره ٔ میره، ارجانی گوید که او گرم است و خشک در دو درجه و در معده دیر هضم شود و تریها را که در مزاج معده مانده باشد خشک کند و ناپدید گرداند، و چنین گفته اند که عاقرقرحا بیخ طرخون کوهی است . (صیدنه ). به شیرازی طرخونی گویند، و نیکوترین آن بستانی تازه بود و طبیعت آن گرم و خشک بود در دویم و در وی قوتی مخدر بود. ابن ماسویه گوید: گرم و خشک بود در وسط درجه ٔ سیم، و گویند سرد است، مجفف رطوبات بود و نشف تری بکند و قلاع را نافع بود، چون بخایند و زمانی نیک دردهان نگاه دارند و چون بخایند پیش از خوردن داروی مسهل کریه طعم آن احساس نکند بسبب تخدر و معده را قوت دهد و درد حلق آورد و دشوار هضم شود و قطع شهوت باه بکند، تشنگی آورد و مصلح وی کرفس بود، از بهر آنکه منع ضرر آن بکند و زود بگذراند و هضم کند. تمیمی گوید: آب آن با آب رازیانه در شراب هندی کنند که آن را شراب کاوی و کدر گویند و بیاشامند منع آبله و حصبه کند خاصه آب طرخون این فعل میکند و منع حدوث علل وبا میکند. (اختیارات بدیعی ). به فارسی ترخوانی نامند و از سبزیهای معروف است و بیخ بری او عاقرقرحا است، درسیم گرم و خشک و مجفف و مقوی معده و مخدر و مغیر ذائقه و مشهی و خوشبوکننده ٔ دهان و محلل ریاح و اخلاط لزجه و مفتح سدد و مصلح هوای وبائی و طاعون و خائیدن وی جهت قلاع نافع و اکثار آن محرق خون و قاطع باه و مصلح آن بقول بارده و مخدر و مخشن سینه و مصلحش عسل وبطی ءالهضم و مصلح آن کرفس است و مقوی فعل او رازیانه است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به تذکره ٔ داود انطاکی و مفردات ابن بیطار شود. ◄ نوعی ازسبزی خوردنی هم هست . (برهان ). ترخون . ذعلوق . (مهذب الاسماء). ازنبیژ (؟). (السامی فی الاسامی ص ١٠١). نام سبزیی است خوشبوی . ریحانی، یعنی اسپرمی است که با نان خام خورند و در طعامها نیز کنند. غرمانوش . رُعْلول . ترخان . تلخون . و آن بر دو گونه است : بابلی و رومی، بابلی برگهای دراز و رومی برگهای گرد دارد. ◄ در سراج نوشته که بید سرخ است . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). و رجوع به فرهنگ شعوری ج ٢ ص ١٦٥ شود.
طرخون . [ طَ ] (اِخ )لقب عام ملوک سمرقند. (الاَّثار الباقیه چ اروپا ص ١٠١). نام ملک سغد. رجوع به طرخان شود : و از آنجا ما را نامه ای نوشتند، به ملک طرخون . (مجمل التواریخ والقصص ص ٤٩٠). در ماوراءالنهر... هر خاندانی لقبی و عنوان سلطنتی داشته که تمام افراد آن خاندان بدان مشهور بوده اند چنانکه پادشاهان کش «بندون » و پادشاهان فرغانه «اخشید» و... پادشاهان سمرقند «طرخون » و... نامیده میشدند . (از احوال و اشعار رودکی ج ١ ص ١٧٦). نام ملک سغد. صاحب تاریخ بخارا آرد (ص ٥٢، ٥٧): و این حیان مردی بزرگ بود و باقدر، به خراسان رفت و میان قتیبةبن مسلم و طرخون ملک سغد بوقتی که قتیبه کافران را بدر بخارا در میان گرفته بود صلح انداخت . و رجوع به احوال و اشعار رودکی ج ١ ص ٨٦ و ص ٢٤٢ و ٢٥٠ و ٢٥١ و ٢٦٢ و ٢٦٧ شود.