طلایه دار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طلایه دار. [ طَ ی َ / ی ِ ] (نف مرکب ) دیده بان : هنوز میر خراسان به راه بود که بود طلایه دار برآورده زان سپاه دمار. فرخی . طلایه دار لشکر گر نشد لاله چرا زینسان نشیند هر گلی بر دشت و او بر کوهسار آید. فرخی . آری هرآنگهی که سپاهی شود به رزم ز اول به چند روز بیاید طلایه دار. منوچهری .