طلب کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طلب کردن . [ طَ ل َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) جُستن . درخواستن . جستجو کردن . جستجو. ضرب . (منتهی الارب ذیل ضرب ) : من نیابم نان خشک و سوخ شب تو همی حلوا کنی هر شب طلب . کسائی . برآراست کآید به ایران زمین ز کشور طلب کرد گردان کین . فردوسی . طلب کرد گرد دلاور یکی ز بسیار گردان و یا اندکی . فردوسی . از آن پس طلب کن همه لشکرت همه نامداران این کشورت . فردوسی . به میدان طلب کردیش نازنین چو شیری زدی بر زمینش ز کین . فردوسی . کسی که نام بزرگی طلب کند نشگفت که کوه زر به بر چشم او نماید کاه . فرخی . آنگاه فرمود بازگردید و طلب کنید درمملکت من خردمند مردمان را. (تاریخ بیهقی ). یا خود نکنی طلب چو یاران داد خود از این جهان ستانی . ناصرخسرو. گفتند طالوت ترا طلب میکند. (قصص الانبیاء ص ١٤٩). بلقیس چون نامه بدید و آورنده مرغ بود بترسید و پیران را طلب کرد و آن نامه بخواندند. (قصص ص ١٦٥). و گفت هر کدام قوی تراند بیایند و هر کدام ضعیفتراند آنجا بمانند تا وقتی که ایشان را طلب کنم . (قصص الانبیاء). پس چون آدم از حج بازآمد هابیل را طلب کرد نیافت، پرسید که هابیل کجاست . (قصص الانبیاء). انگشتری و نگین هر دو در حوض افتادند، هرچند کسانی فرورفتند و طلب کردند حوض از آب تهی کردند نگینه بازنیافتند. (نوروزنامه ). طلب صحبت خسان نکنی تکیه برعهد ناکسان نکنی . سنائی . چو سائل از تو بزاری طلب کند چیزی بده وگرنه ستمگر بزور بستاند. سعدی (گلستان ). ◄ خواستن که به محضر او آید. فراخواندن . خواندن : طلب کرد نزدیک خود ماهروی بیامد همانگاه نزدیک اوی . فردوسی . ◄ عملی بود که درویشان چند روز به عید نوروز مانده در در خانه ٔ رجال و اعیان میگردندو آن عبارت بود از چادر خردی (قلندری ) که بر پهلوی در خانه برمی افراشتند و به بوق و منتشا و پوست مزین میکردند و آن بوق را گاه گاهی میزدند و این عمل را چندین روز ادامه میدادند تا صاحب خانه مالی میداد.
مترادف و متضاد واژهدان
خواستن، درخواست کردن، خواستار شدن، طلبیدن، مطالبه کردن، جستجو کردن جستن، جستوجو کردن احضار کردن، فرا خواندن مطالبه کردن ابتغاء
واژگان فارسی سره واژهدان
یوزیدن، خواستن