طوفان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طوفان . (ع اِ)انقلاب سخت هوا. ◄ باران سخت . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). باران که همه جا رسد. (مهذب الاسماء). ◄ آب بسیار که همه را بپوشد. (منتهی الارب ). آب که همه چیز را فراگیرد. آب که از زمین برآید و همه را غرق کند. سیل غرق کننده . (منتخب اللغات ). سیل یا آب که از زمین برآید و همه را غرق کند. و منه : فاخذهم الطوفان و قیل الغرق و قیل کثرة الماء و قیل العذاب . (منتهی الارب ). ◄ هر چیز بسیار که احاطه کند تمام جماعت را. (منتهی الارب ). هر چیزی که بسیار و غالب باشد و همه را فروگیرد. (منتخب اللغات ). هر چیز بسیار و غالب باشد و همه را فروگیرد، چون طوفان باد و طوفان آتش و غیر آن . (آنندراج ). شدت باد تند. (غیاث ): طوفان دریا؛ آشوب آن : علی بر جان جباران عالم ببارید از سر صمصام طوفان . ناصرخسرو. بسا شیران گردن کش بسا پیلان گردون وش همه کوشنده چون آتش همه جوشنده چون طوفان . عبدالواسع جبلی . هر دلی کز قبل شادی او شاد بود گرْش طوفان غمان بارد غمگین نکند. سوزنی . حج ما آدینه و ما غرق طوفان کرم خود بعهد نوح هم آدینه طوفان دیده اند. خاقانی . در تنور آن جای طوفان دیده وَاندر چشم دل هم تنور غصه هم طوفان احزان دیده اند. خاقانی . معصوم کی شوند ز طوفان لفظ من کز نوح عصمت الا فرزند و زن نیند. خاقانی . روز و شب بر خشک کشتی رانده ام گرچه دایم غرق طوفان می زیم . عطار. هرکه با نوح نشیند چه غم از طوفانش . سعدی . غرقه در بحر چه اندیشه کند طوفان را. سعدی . بود قطره ٔ آب طوفان مور. امیرخسرو. ما که دادیم دل و دیده بطوفان بلا گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر. حافظ. طوفان بچشم من نگر از این و آن مپرس با دیده اعتبار نباشد شنفته را. قاآنی . ◄ مرگ شتاب و سریع. (منتهی الارب ). مردن .(منتخب اللغات ). مرگی سخت . (مهذب الاسماء). قتل زود.(منتهی الارب ). کشتن . (منتخب اللغات ). ◄ سختی و تاریکی شب . (مهذب الاسماء). شب . شب بسیار تاریک . (منتهی الارب ). طوفان خروش و طوفان خیز و طوفان دیده و طوفان رسیده و طوفان زای و طوفان زده و طوفان طرازو طوفان کده از ترکیبات اوست . (آنندراج ) : یک لحظه نیست کاین مژه طوفان طراز نیست وین دل چو شمع طعمه ٔ سوز و گداز نیست . طالب آملی . دیده را سامان یک شبنم کلیم اول نبود این زمانش موج حسن یار طوفان خیز کرد. کلیم . زابراهیم ادهم پرس قدر ملک درویشی که طوفان دیده از آسایش ساحل خبر دارد. صائب . از ما حدیث زلف و رخ دلستان مپرس طوفان رسیده را ز کنار و میان مپرس . صائب . طاقت کجاست روی عرقناک دیده را آرام نیست کشتی طوفان رسیده را. صائب . داغ ناسور است نقش ماهی دریای عشق تیغ سیراب است موج بحر طوفان زای عشق . صائب . منم آن سیل که دریا نکند خاموشم کوه را کشتی طوفان زده سازد جوشم . صائب . چون کشتی طوفان زده آرام ندارم هرچند که عاشق بشکیبائی من نیست . صائب . کیفیت طوفان کده ٔ گریه مپرسید از هر غم اشکم بنظر عالم آب است . بیدل . ♦ طوفان کردن ؛ کنایه از کار بزرگ کردن . (آنندراج ) : فیض مردان در زمان بیخودی افزونتر است تیغ چون گردید عریان بیشتر طوفان کند. صائب . میتوان دیدن ز کشتی اضطراب بحر را حسن طوفان بیشتر در خانه ٔ زین میکند. صائب . مگر آن خرمن گل تنگ خود را در بغل دارد که طوفان میکند در مغز ما بوی گلاب امشب . صائب .
طوفان . [ طَ وَ ] (ع مص ) طوف . گرد و پیرامون کعبه گشتن . (منتهی الارب ). گرد ورآمدن . (زوزنی ). گرد برآمدن . (تاج المصادر). گرد چیزی گشتن . (منتخب اللغات ).