طپانچه زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طپانچه زدن . [ طَ چ َ / چ ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) سیلی زدن کسی را. چک زدن . طپنچه زدن . لطمه زدن . زخم با کف دست زدن . ضفد. خمش . طرف . ذح . سفع. سفق . لفخ . لظه . لطس . لخ . لمه .طر. لخم . لدم . لخب . لهط. موج . (منتهی الارب ): سفق، مطس ؛ طپانچه بر روی کسی زدن . لباخ، تلاطم، ملاطمة، لطام، ملامخه، لماخ ؛ طپانچه با هم زدن و یکدیگر را طپانچه زدن . لطع؛ طپانچه زدن بر چشم . لطم ؛ طپانچه زدن بر رخسار و اندام . فشخ ؛ طپانچه زدن بر سر کسی . (منتهی الارب ) : بناطوش کس فرستاد سوی کسری که بندوی را سوی من فرست تا دستش ببرم که وی طپانچه بر روی من زد و اگر نه جنگ را بیارای . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). به یکی گرم طپانچه که بر آن آلرتو برزدم جنگ چه سازی چکنی بانگ ژغار. بوالمثل بخاری (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). ز گفتار هر دو پشیمان شدند طپانچه به رخسارگان برزدند. فردوسی . ز بس طپانچه که هر شب به روی برزدمی بروز بودی بر روی من هزار نشان . فرخی . مادر موسی طپانچه بر روی خود زد. (قصص الانبیاءص ٩٠). خود از در ریغ بر زمین زد بسیار طپانچه بر جبین زد. نظامی . زنم چندان طپانچه بر سر و روی که یارب یاربی خیزد ز هر موی . نظامی . لیلیش چنان طپانچه ای زد کافتاد برو چو مرده بیخود. نظامی . و طپانچه ای بر گردن من زدند. (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ص ٢٢١، ٢٢٤). که نه وقت آن سماع است که دف خلاص یابد بطپانچه ای و بربط برهد بگوشمالی . سعدی . گه عارض سیمین یکی را طپانچه زدی . (گلستان ). ولی دو مهره چو هم پشت یکدگر گردند دگر طپانچه ٔ خصمان بهیچ رو نخرند. ابن یمین . خواجه مرا نزدیک خود کشیدند، و طپانچه بر گردن من زدند. (انیس الطالبین بخاری ).