ظریف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ظَ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- زیرک.<BR>۲- خوش - طبع، لطیفه گو.<BR>۳- زیبا، خوشگل. ج. ظرفاء.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ظَ) [ ع. ] (ص.) ۱- زیرک. ۲- خوش - طبع، لطیفه گو. ۳- زیبا، خوشگل. ج. ظرفاء.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
ظریف . [ ظَ ] (ع ص ) سبکروح . (مهذب الاسماء). خوش طبع. ◄ تیزدل . (مهذب الاسماء). زیرک . کیّس . (منتهی الارب ). دانا : دست بر هم زند طبیب ظریف چون خرف بیند اوفتاده حریف . سعدی (گلستان ). ◄ خوشروی . زیبا. ◄ بلیغ. ◄ چابک . مزلّم . خوش لباس . خوش جامه . ریاش : و او جوانی ظریف بود و جامه های نیکو پوشیده داشت . (اسرارالتوحید ص ١٧٨).شیخ ما را پرسیدند در شهر ما ظریف کیست ؟ گفت لقمان .گفتند... در شهر ما خود هیچکس بشولیده تر از او نیست . شیخ گفت ... ظریف پاکیزه باشد و پاکیزه کسی بود که ... (اسرارالتوحید ص ١٦٣). ◄ خوش گفتار. شیرین زبان . شیرین گفتار. خوش زبان . بزیع. لطیفه گوی . بذله گوی : ظریفان گفته اند به سیری مردن به که گرسنگی بردن . (گلستان ). یکی آنکه گمان بردم که آفتاب برآمده و دیگر آنکه ظریفان گفته اند... (گلستان ). ج، ظُرفاء، ظُرُف، ظریفون، ظِراف، ظروف .
مترادف و متضاد
خوشگل، زیبا، قشنگ، لطیف، ملوس، ناز، نازک، نازنین خوشطبع، شوخ، نکتهدان، نکتهسنج، نکتهگیر باریکاندام، لاغراندام
فرهنگ طیفی
لطیف، موزون، دلنواز، مطبوع، خوشایند سلیس، روان، شیوا، زیبا شیک، کلاسیک آبدار، باریک، دلپذیر، دلنشین بکر، شکرشکن، صاحب سبک خوشلهجه
فرهنگ واژگان سره
نرم، مویین، لاغر، شکننده، زیبا، باریک
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه