ظهیر فاریابی | رباعیات | شماره ۳۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای شب، نه ز زلف اوست بر پای تو بند پس دیر و دراز درکشیدی تا چند؟ وی صبح، تو نیستی چو من عاشق و زار من میگریم بس است باری تو بخند!
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای شب، نه ز زلف اوست بر پای تو بند پس دیر و دراز درکشیدی تا چند؟ وی صبح، تو نیستی چو من عاشق و زار من میگریم بس است باری تو بخند!