ظهیر فاریابی | قصاید | شماره ۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر کجا تازه بخندید گل رخساری بر رخم بشکفد از خون جگر گلزاری عشق بازی به جهان کار چو من بیکاریست که جزین کار ندانم من ومشکل کاری بر دل از عشق حرج نیست که نادر یابی آب بیتیرگی و آینه بیزنگاری گر تنی داری جانیت بباید ناچار ور دلی داری نگزیردت از دلداری اندرین واقعه تنها نه منم در عالم هر کسی را به حد خویش بود تیماری همه آفاق دربن حادثه یارند مرا وین عجیبتر که در آفاق ندارم یاری چشم من چون گلوی کشته شد از خونین اشک تا فتادم به کف خیره کشی خونخواری تا به بازرار غمش دست به سودا بردم داستانی ست ز من بر سر هر بازاری طره او ز دو چشمم به حیل خواب ببرد دل به امید چه دادم به چنان طراری؟ شهر بر هم زد و از شحنه و والی امروز هیچ کس نی که کند دفع چنان عیاری بارها در دلم آمد که من این مظلمه را به در صدره آفاق برم یکباری قبله و قدوه شاهان جهان نورالدین که ندارد دو جهان پیش کفش مقداری آنک حفظش ز پی دفع حوادث هر روز گرد معموره اسلام کشد دیواری وانک در کشف حقایق چو زبان بگشاید آسمان بر در تاویل زند مسماری ای به وجود تو توانگر شده هر درویشی وی به توفیق تو آسان شده هر دشواری بسته چون طوق کبوتر ز مبادی وجود طوق فرمان تو در گردن هر جباری عاشق ذکر جمیلی تو و شاهان جهان در حدیث درمی یا سخن دیناری چرخ با آن عظمت گشت به جاه تو مقر بس بود خاصه ز خصمان قوی اقراری نی غلط میکنم او کیست که خصم تو بود کوژ پشتی، خرفی، خیره کشی، غداری حال بدخواه تو گر چون گل نارست رواست زود باشد که شود در دلش آن گل خاری آسمان تازه نهالی بدماند ز زمین آن چه دانی تو که تختی کندش یا داری سالها حاصل کان ار به هم آرد خورشید کم ز یک روزه عطای تو بود بسیاری لاف دریا چه زنم قاعده کان چه نهم؟ گر حدیث کرم و جود تو گویم آری جاودان فتنه سر از خواب فنا برنارد تا در آفاق چو حزم تو بود بیداری پیش رای تو خرد با همه هشیاری خویش همچنان است که مستی به بر هشیاری صفت گلبن جاه تو دریغ است دریغ جز به الحان چو من بلبل خوش گفتاری شعر بندار که گفتی به حقیقت وحی است این حقیقت چو ببینی بود آن پنداری در نهانخانه طبعم به تماشا بنگر تا ز هر زاویهای عرضه دهم بنداری این سخن گرچه در او صورت دعوی ست ولیک عقل داند که برینش نرسد انگاری یارب این کفر ببین باز که گویی افلاک بستهاند از بر هر منطقهای رناری من که بر خلق به صد گونه هنر دارم فخر سخره بیهنران گشته نباشد عاری آب روی از پی نان بیهده دادم بر باد کاتشم باد چرا خاک نخوردم باری بعد از ین چون به جناب تو تولا کردم چشم دارم که زچرخم نرسد آزاری بخت، هر حادثهای را نهد اکنون عذری واسمان هر گنهی را کند استغفاری تا چنان پست نگردد در و دیوار وجود که نماند ز رسوم و طللش آثاری خانه عمر تو معمور بماناد که نیز به ز عدل تو جهان را نبود معماری