ظهیر فاریابی | قصاید | شماره ۷۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای ظفر موکب تو را بر پی دو جهان پیش همتت لا شی در صف بندگان تو مریخ روز رزم از شمار بسمل و فی بر تن خصم بسته راه مسام نوک پیکانت از ترشح خوی سالها بگذرد که حادثه را نرسد در حریم ملکت پی از تن اژدهای رایت تو مار افعی شود عدو را نی تا بدیده ست ماه چتر تو را جرم خورشید هم عنان جدی هر شب از امتلای غصه کند خون دل در کنار مغرب قی به زبان سنان زند رمحت هر زمان بانگ بر زمانه که هی ورنه معجون کند به جای شکر زهر آغشته در مفاصل نی عقل تا سایه قبول تو دید نور شد از ورای ظلمت غی نفس کلی برای راتب رزق بیاساس خلقته بیدی چنگ در دامن قضا زده بود کرمت گفت: الضمان علی ای خرد را نشاط مجلس تو آشتی داده با طبیعت می آسمانی که چنین حضرت توست از جفاهای آسمان تا کی نیست دل گرمیی مرا در خورد سردی روزگار و موسم دی چون میسر نمیشود به مراد خدمت صدر شاه و قربت وی داغ حسرت نهادهام بر دل گفته اند: آخر الدواءالکی تا به کلی زمانه طی نکند نسخه مکرمات حاتم طی دایم از معجزات ذات تو باد آسمان را سجل دعوی طی تا ابد زیر سایه علمت از در بلخ تا نواحی ری