ظهیر فاریابی | قطعات | شماره ۲۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بزرگوارا دانم که بر خلاف قدر حقیقت است که جز کردگار قادر نیست به حکم آنک بد و نیک هر چ پیش آید مقدرست به هر حال اگر چ ظاهر نیست به سعی مینشود هیچ گونه روزی بیش ز روی کم خردی گر چه مرد صابر نیست بلی عنایت صاحب که در مصالح خلق ز یک دقیقه به انواع لطف قاصر نیست چو سوی جمله نظر میکند ز روی کرم چرا به جانب من هیچ گونه ناظر نیست به صد امید دل اندر تو بستهام که از آن زبان حال من به اتمام هیچ شاکر نیست