ظهیر فاریابی | قطعات | شماره ۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خدایگانا آنی که طاق ایوانت ز راه قدر و محل باستاره باشد جفت نماند خصم تو را هیچ مهره در گردون که دست قهر تو آن را به نوک نیزه نسفت ز حال و قصه من بنده آگهی دانم که پیش رای تو پیداست رازهای نهفت ز روزگار به روزی نشستهام نه چنانک دگر دو شب به یکی جایگه توانم خفت زمین ز خون قزل ارسلان هنوز گلست مرا ز حادثه صد گل به تازگی بشکفت بدین که بر سر من رفت هر کجا باشم چه شکرها که من از روزگار خواهم گفت