ظهیر فاریابی | قطعات | شماره ۲۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خدایگانا جایی رسیدی از رفعت که چرخ پایه قدر تو در نمییابد ز آفتاب عجب ماندهام که میتابد مگر ز نور ضمیرت خبر نمییابد؟ به درگاه تو مقیم است فتح از آنکه به حق چو درگه تو مقام دگر نمییابد تویی که نصرت دینی و بر مخلاف دین بجز ز تیغ تو دولت ظفر نمییابد ز بیم خنجر کشور گشای تو بد خواه چو بخت تو نفسی خواب و خور نمییابد چو تیر چار پرت از کمان روانه شود بجز دو چشم عدو رهگذر نمییابد عدوی بیسر و پا میکشد سر از خط تو چو میبرد به کله دست سر نمییابد کسی که کان سخن میکند به بحر علوم بجز محامد جودت گهر نمییابد چو موجب است که بر جای من سخای تو را نواله وقت خورش جز جگر نمییابد؟ گذشت عمری تابندهات ظهیر ندیم ز سایه تو به رحمت نظر نمییابد؟