عابد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عابد. [ ب ِ ] (اِخ ) ابن عمربن مخزوم . پدر عبداﷲبن سائب عابدی صحابی و عبداﷲبن مسیب عابدی محدث است . (از منتهی الارب ).
عابد. [ ب ِ ] (اِخ ) بیرمی لاری . از شعرا است . هدایت نویسد: نامش زین العابدین و معروف به شاه زند است . اشعار بطریق عرفا بسیار دارد از آن جمله است : آستین برمیفشاندم در سماع دست یار آمد بدستم یللی . (مجمع الفصحاء ج ١ ص ٣٣٩). او راست : روضة المؤمنین . (الذریعه ج ٩ ص ٦٦٢) (صبح گلشن ص ٢٦٥).
عابد. [ ب ِ ] (اِخ ) کوهی است . (منتهی الارب ). کوهی است در اطراف مصر... (معجم البلدان ).