عابس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عابس . [ ب ِ ] (ع ص ) ترشروی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (اِ) شیر بیشه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
عابس . [ ب ِ ] (اِخ ) نام شمشیرعبدالرحمان بن سلیم کلبی . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
عابس . [ ب ِ ] (اِخ ) ابن سعید المرادی . قاضی و ازوالیان و پیشوایان بود. مسلمةبن مخلد به سال ٤٩ هَ . ق . وی را شرطگی مصر سپس ولایت دریا داد و عابس در مرزها غزو کرد. دیگر بار وی را مسلمة به سال ٥٧ بشرطگی بازگرداند و به سال ٦٠ خلیفتی خویش در فسطاط بدو گذاشت . آنگاه قضاوت و شرطگی با هم یافت و بدان دو شغل بود تا به سال ٦٨ هَ . ق . درگذشت . (الاعلام زرکلی ).