عاجز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جِ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- ناتوان، ضعیف.<BR>۲- فلج. ج. عجزه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جِ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- ناتوان، ضعیف. ۲- فلج. ج. عجزه.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
عاجز. [ ج ِ ] (ع ص ) سست و ناتوان . ج، عواجز و عجزة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). درمانده . ج، عاجزون . (مهذب الاسماء) : روستائی زمین چو کردشیار گشت عاجز که بود بس ناهار. دقیقی . و قویترین سببی در کارهای دنیا مشارکت مشتی دون عاجز است . (کلیله و دمنه ). مردم دو گروه اند: حازم و عاجز. (کلیله و دمنه ). عاجز باشدکه دست قوت یابد برخیزد و دست عاجزان برتابد. سعدی (گلستان ). ◄ کوتاه . (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد).
مترادف و متضاد
بیچاره، بیحال، خسته، درمانده، راجل، زبون، زمینگیر، ضعیف، فرومانده، کمزور، مانده، ناتوان، هاژ بیکفایت، نالایق اعمی، علیل، کور، نابینا (متضاد: قادر)
فرهنگ واژگان سره
ناتوان، فرومانده، زبون، درمانده، بیچاره