عاجز شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عاجز شدن . [ ج ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) درماندن . فروماندن : بفعل نکو جمله عاجز شدند فرومایه دیوان ز پر مایه جم . ناصرخسرو. نبینی که چون گربه عاجز شود برآرد به چنگال چشم پلنگ . سعدی . مرو زیر بار گنه ای پسر که حمال عاجز شود در سفر. سعدی (بوستان ). چنان در حصارش کشیدند تنگ که عاجز شد از تیرباران و سنگ . سعدی (بوستان ). و رجوع به عاجز شود.