عاجز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عاجز. [ ج ِ ] (ع ص ) سست و ناتوان . ج، عواجز و عجزة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). درمانده . ج، عاجزون . (مهذب الاسماء) : روستائی زمین چو کردشیار گشت عاجز که بود بس ناهار. دقیقی . و قویترین سببی در کارهای دنیا مشارکت مشتی دون عاجز است . (کلیله و دمنه ). مردم دو گروه اند: حازم و عاجز. (کلیله و دمنه ). عاجز باشدکه دست قوت یابد برخیزد و دست عاجزان برتابد. سعدی (گلستان ). ◄ کوتاه . (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد).