عادت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عادت . [ دَ ] (ع اِ) عادة. فارسیان به معنی رسم و آئین نیز استعمال کنند و با لفظ گردانیدن، نهادن، برداشتن، کردن، دادن و گرفتن مستعمل نمایند. (آنندراج ) : عادت و رسم این گروه ظلوم نیک ماند چه بنگری به ظلیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ). اما ایزد عز ذکره بفضل خود مارا بر عادت خود بداشت . (تاریخ بیهقی ). غلامان و ستوران افزون از عادت رسم خریدن گرفتند. (تاریخ بیهقی ). بخدمت پادشاه نبوده است و عادت و خوی و اخلاق ایشان پیش چشم نمیدارد. (تاریخ بیهقی ). همی تا کند پیشه عادت همی کن جهان مر جفا را تو مر صابری را. ناصرخسرو. نه او برعادت و اخلاق ایشان وقوف دارد. (کلیله و دمنه ). و تجارب متقدمان را نمودار عادت خویش گردان . (کلیله و دمنه ). عادت بود که هدیه ٔ نوروز آورند آزداگان بخدمت بانوی شهریار. خاقانی . مگر آنکه سخن گفته شود به عادت مألوف . (گلستان ). هر زمینی سعادتی دارد هر دهی رسم و عادتی دارد. اوحدی . ◄ حیض . عادت زنان : صاحب حالت شدن حله بتن سوختن خارج عادت شدن عده ٔ غم داشتن . خاقانی . ◄ (اصطلاح روانشناسی ) استعداد اکتسابی صدور حرکات یا تحمل تأثیراتی معین . (علم النفس سیاسی ص ٤٢٨).