عارض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عارض .[ رِ ] (ع ص ) عرض دهنده ٔ لشکر. شمارکننده ٔ لشکر. بخشی فوج یا سالار فوج . (غیاث اللغات ) (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آنکه سان سپاه دهد. آنکه سان سپان بیند. (مهذب الاسماء) : و عارض را فرمان داد تا نامهاشان به دیوان عرض بنوشت . (تاریخ سیستان ). وزیر و عارض و صاحبدیوان و ندما حاضر آمدند. (تاریخ بیهقی ). این مرد مدتی دراز کدخدا و عارض امیر نصر سپهسالار بود. (تاریخ بیهقی ). و عارض بیامد و چهارهزار سوار با وی نامزد کرد. (تاریخ بیهقی ). همه لشکر را گرد آوردند، وی عارض را فرمود که شمار کنند هزارهزار و پانصدهزار سوار جنگی بودند. (اسکندرنامه ). خبرداد عارض که سیصد هزار برآمد دلیران مفرد سوار. نظامی . شده برعارض لشکر جهان تنگ که شاهنشه کجا میدارد آهنگ . نظامی . ◄ (اِ) باران : تا هلاک قوم نوح و قوم هود عارض رحمت بجان ما نمود. مولوی . ◄ (ص ) شتر ماده ٔ بیمار یا شکسته ٔ آفت رسیده . ◄ (اِ) دندان . دندان که درعرض دهن است و آن بعد از ثنایا است . (منتهی الارب ). ◄ ابر که سایه افکند. (مهذب الاسماء) (ترجمان عادل بن علی ). ابر پراکنده در افق . (غیاث اللغات ). ابربر پهنای کرانه ٔ آسمان . (منتهی الارب ). ابر. (غیاث اللغات ). ◄ کوه . عارض الیمامه ؛ کوه یمامه را گویند. ◄ هرچه پیش آید ترا از پرده و جز آن . (منتهی الارب ). ◄ صفحه ٔ گردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ هر دو طرف روی . ◄ هر دو جانب دهن . ◄ ملخ بسیار. ◄ عطا. ◄ در تداول، شاکی و متظلم . دادخواه . ◄ صفحه ٔ رخسار مردم .(منتهی الارب ). روی . رخسار. گونه : غره مشو به عارض عنبرنبات خویش واندر نگر به عارض کافوربار من . ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ٢٩٨). آن زلف سر افکنده بدان عارض خرم از بهر چه آراست بدان بوی و بدان خم . عنصری . ای عارض چو ماه تو را چاکر آفتاب یک بنده ٔ تو ماه سزد دیگر آفتاب . خاقانی . چو مویش دیده بان بر عارض افکند جوانی را ز دیده موی برکند. نظامی . آنکه نبات عارضش آب حیات میخورد. (گلستان ). گه عارض سیمین یکی را طپانچه زدی . (گلستان ). گل سرخش چو عارض خوبان . (گلستان ). عارض نتوان گفت که قرص قمر است این بالا نتوان گفت که سرو چمن است این . سعدی . ◄ (اصطلاح فلسفه ) محمول خارج از ذات چیزی را عارض برآن گویند و آن اعم از عرض است زیرا شامل صورت هم میشود و صورت جوهر است زیرا عارض بر هیولی میشود. عارض وجود؛ آنچه در ظرف وجود عارض شود که وجود معروض را مدخلیت در عروض عارض باشد.عارض ماهیت ؛ آنچه منشاء عروض ذات و یا ماهیت باشد مانند عروض وجود بر ماهیت . عارض لازم ؛ آنچه ممتنعالانفکاک باشد از معروض در مقابل عارض مفارق . (تعریفات ) (شرح منظومه ص ٢٧) (شرح حکمة الاشراق ص ٤٦). ◄ از نظر عرفا عبارت از کشف نور ایمان و فتح ابواب عرفان و رفع حجب از جمال حقیقت و عیان و هرچه در فتح و فتوح باشد. صاحب لمع گوید: عارض چیزی است که عارض شود و بر قلوب و اسرار از القاء عدو و نفس و هوا و مقابل خاطر است . (لمع ص ٣٤٣).
عارض . [ رِ ] (اِخ ) نام شاعری است اصفهانی . مؤلف مجمع الفصحاء درباره ٔ وی نویسد: نامش آقابابا و شغلش پاره دوزی بود. و طبع خوشی داشته و از اشعار اوست : بود بجانب من چشم و سوی غیر نگاهت ندانم این گنه از تست یا ز چشم سیاهت . حاشا مکن ز بردن این دل که زار تست غیر از تو دل که میبرد این کار، کار تست . و باز گوید: گرنه برگردن پروانه کمندیست ز شمع میکشد از چه سراسیمه به هر انجمنش . (از مجمع الفصحاء ج ٢ ص ٣٤٥).