عاریت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عاریت .[ ی َ ] (ع ص، اِ) عاریة. آنچه بدهند و بگیرند. (غیاث اللغات ) (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنچه از کسی ستانند برای رفع حاجتی و چون رفع حاجت کنند بازدهند. آنچه در اختیار انسان بود از مال خود و با خواستن، گرفتن، دادن، کردن و شدن و سپردن ترکیب شود : این همی گوید که دارم ملک از تو عاریت وان همی گوید که دارم دولت از تو مستعار. منوچهری . چون میگذرد کار چه آسان و چه سخت این یکدم عاریت چه ادبار و چه بخت . عنصری . گرچه بسیار دهد شاد نبایدت شدن بعطاهاش که جز عاریتی نیست عطاش . ناصرخسرو. عاریت داشتم این از تو تا یک چند پیش تو بفگنم این داشته پیراهن . ناصرخسرو. خدای راست بزرگی و ملک بی انباز به دیگران که تو بینی به عاریت داده ست . سعدی . این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم . حافظ. ♦ پای عاریت ؛ پای مصنوعی . ♦ چشم عاریت ؛ چشم مصنوعی که بواسطه ٔ عمل جراحی بجای چشم معیوب گذارند. ♦ حیات عاریت ؛ زندگی ناپایدار. (ناظم الاطباء). ♦ دندان عاریت ؛ دندان مصنوعی . ♦ گیس عاریت ؛ گیس مصنوعی . کلاه گیس .