عاضد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عاضد. [ ض ِ ] (ع ص ) یاری کننده . (اقرب الموارد). ◄ به جانب ستور رونده . ◄ شتر که بازوی ناقه گیرد و بخواباند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ خر که مادیان را از اطراف و جوانب فراهم آرد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ سهم عاضد؛ تیری که بطرف راست یا چپ نشانه افتد. (ناظم الاطباء).
عاضد. [ ض ِ ] (اِخ ) (الَ ...) الدین اﷲ، محمدبن الفائزبنصراﷲ، مکنی به ابوعبداﷲ. وی آخرین خلیفه ٔ علوی اسماعیلیه بود و به سال ٥٤٦ هَ . ق . متولد شد و بعد ازوفات فائز پسر عم خود به کمک و معاونت ارکان دولت به مرتبت خلافت رسید و در حکومت او کفار فرنگ عازم تسخیر مصر شدند و مسلمانان را وحشتی عظیم فراگرفت و به صلح راضی گشتند و مقرر شد که مبلغ هزارهزار دینار به فرنگان دهند تا باز گردند. مسلمانان را گران آمد و اتفاق نمودند که به نورالدین محمودبن عمادالدین زنگی والی شام توسل جویند و شاپور وزیری نامه ای بنورالدین نوشت و از او کمک خواست . نورالدین اسدالدین شیرکوه را با هشتاد هزار سوار بدان سو فرستاد و فرنگان بازگردیدند. عاضد به جود و کرم معروف و به مکارم و محاسن اخلاق مشهور بود و به سال ٥٦٧ هَ . ق . درگذشت . (ازوفیات الاعیان چ تهران ج ١ س ٢٩٢). و رجوع به حبیب السیر ج ٢ صص ٤٥٩ - ٤٦٠ و ریحانة الادب ج ٣ ص ١٤٩ شود.