عالم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- دنیا، هستی.<BR>۲- موجودات.<BR>۳- (عا.) نمادی برای بزرگی، عظمت.<BR>۴- حیطه، محدوده ؛ عالم هنر، عالم مستی.<BR>۵- حالت، وضعیت.<BR>۶- هر کدام از دو جهان فانی و باقی، هر کدام از دنیا و آخرت. ؛ ~ و آدم کنایه از: همة مردم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لِ) [ ع. ] (اِفا.) دانا، دانشمند.
(لَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- دنیا، هستی. ۲- موجودات. ۳- (عا.) نمادی برای بزرگی، عظمت. ۴- حیطه، محدوده ؛ عالم هنر، عالم مستی. ۵- حالت، وضعیت. ۶- هر کدام از دو جهان فانی و باقی، هر کدام از دنیا و آخرت. ؛ ~ و آدم کنایه از: همه مردم.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
عالم . [ ل َ ] (ع اِ) کلیه ٔ مخلوقات . بعضی گویند آنچه در بطن فلک است و هر صنفی ازاصناف خلق . و گفته شده است که ویژه ٔ ذوی العقول است .ج، عالَمون و علالم و عوالم . (اقرب الموارد). چیزی است که بدان امری شناخته شود و علامت گذارده شود. (تعریفات جرجانی ). ◄ در اصطلاح فلسفه، عبارت از ماسوی اﷲ است یعنی جهان و آنچه آسمان محیط به آن است از آن جهت که دانسته شود به آن خدا از جهت اسماء و صفات آن . ج، عوالم . (از منتهی الارب ) (تعریفات ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). و بمعنی انواع مخلوقات آید. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). بعضی گفته اند نام است برای آنچه دانسته شود بدان چیزی دیگر و بعد نامگذارده اند بر آنچه دانسته شود بدان خالق از هر نوعی از فلک و آنچه را در بردارد از جواهر و اعراض : زمین است و آب است و آنگه هوا و باز آتش آمد به ترتیب راست کهین عالم این را نهد فیلسوف که زندان جان است و دام بلاست . ناصرخسرو. باز در عواقب کارهای عالم تفکری کردم . (کلیله و دمنه ). و بباید دانست که اطراف عالم پر بلا و عذاب است . (کلیله و دمنه ). ♦ عالم جبروت . عالم سفلی . عالم عقلی . عالم علوی . عالم ملکوت . عالم لاهوت . رجوع به این کلمات شود.
عالم . [ ل ِ ] (ع ص ) خردمند. دانا. کسی که او را دانش باشد. مقابل جاهل . ج، عُلاّم و عالمون . (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از منتهی الارب ) : چنین که کرد تواند مگر خدای بزرگ که قادر است و حکیم است و عالم و جبار. ناصرخسرو. عالم که به جهل خود مقر شد از جمله ٔ صادقین شمارش . خاقانی . اقوال پسندیده مدروس گشته و عالم غدار و زاهد مکار. (کلیله و دمنه ). گفتم میان عالم وعابد چه فرق بود تا اختیار کردی از آن این فریق را. سعدی (گلستان ).
فرهنگ واژگان سره
گیتی، گردون، کیهان، سپهر گردون، دانشمند، جهان
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه