عامل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عامل . [ م ِ ] (ع ص ) کارکن و صنعتگر. ◄ کسی که با دست کار کند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). هر که با دست کار گل ساختمان و بناء آن کند. (از اقرب الموارد) (المنجد) گلکار. ◄ کسی که متصدی کارهای دیگر شوددر امور مالی و غیره . (المنجد). ضابط. (ناظم الاطباء). ◄ دیوانی . نوکر. دولت . رئیس . والی . حاکم . (المنجد). ج، عمال و عاملون و عمله : به معزولی به چشمم در نشستی چو عامل گشتی از من چشم بستی . نظامی . نهد عامل سفله بر خلق رنج که تدبیر ملک است و توفیر گنج . سعدی (بوستان چ یوسفی ص ١٥٧). نیاورده عامل غش اندر میان نیندیشد از رفع دیوانیان . سعدی . تا نگویی که عاملان حریص نیکخواهان دولت شاهند. سعدی . ◄ دانا. زبردست در هر کاری . ◄ وکیل و کارگزار. (ناظم الاطباء). ◄ کلمه ای که بدان اعراب کلمه ٔ دیگر تغییر می کند. ج، عوامل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (تعریفات ) (مهذب الاسماء).و رجوع به عوامل شود.