عامی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عامی . [ عامی ی می ی ] (ع ص ) نبت ٌ عامی ؛ گیاه خشک یکساله . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
عامی . [ عام می ] (ع ص نسبی ) منسوب است به عامه، ضد خاصه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
عامی . (ص نسبی ) جاهل و بی سواد. (غیاث ) (آنندراج ) : عشق تو بکشت عالم و عامی را زلف تو برانداخت نکونامی را. خاقانی . ای عشق تو کشته عارف و عامی را سودای تو گم کرده نکونامی را ذوق لب میگون تو آورده برون از صومعه بایزید بسطامی را. بایزیدبسطامی . بساط سبزه لگدکوب شد بپای نشاط ز بسکه عارف و عامی برقص برجستند. سعدی . ◄ مقابل عَلوی . سید : غریق منت احسان بیشمار تواند ز لشکری و رعیت ز عامی و علوی . سوزنی .