عبدالغنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عبدالغنی . [ ع َ دُل ْ غ َ نی ی ] (اِخ ) ابن شاکربن محمد السادات . وی فقیهی حنفی و از مردم دمشق بود. از تألیفات اوست : الفتاوی . به سال ١٢١٠ هَ . ق . متولد شدو به سال ١٢٦٥ هَ . ق . درگذشت . (از الاعلام زرکلی ).
عبدالغنی . [ ع َ دُل ْغ َ نی ی ] (اِخ ) فضلی دمشقی . طبیبی ماهر بود. و او را تألیفاتی است که بعضی از آنها به طبع رسیده است . وی به سال ١٢٨٨ هَ . ق . درگذشت . (از الاعلام زرکلی ).
عبدالغنی . [ ع َ دُل ْ غ َ نی ی ] (اِخ ) عریسی . روزنامه نگار و از شهداء عرب است .مولد وی بیروت بود. وی روزنامه ٔ یومیه ٔ المفید را که از قدیمی ترین روزنامه های سوریه است منتشر کرد و به سال ١٣٣٤ هَ . ق . در دیوان عالی محکوم و اعدام شد. از تألیفات اوست : کتاب البنین . (از الاعلام زرکلی ).